تبليغاتX
سر سطر

«چه خوب‌روزي است آن‌روز»

                                                                                                             داود خدايي 

  چند وقتي مي‌شد كه خبري از "سر‌سطر" نبود. راستش نمي‌توانست خودش را از بند اين پاراگراف‌هاي لعنتي خلاص كند و به ميعادگاه‌اش –سرسطر- برگردد. پاراگراف‌هايي كه جملات طولاني و بي‌ربط اجازه‌ي هيچ تغييري را نمي‌دهند و بايد با آنها همراه شوي تا شايد جايي، نفس اين كلمات بريده شود و تو زود بپري سرسطر و اينجاست كه مي‌تواني اميدوار باشي، جملات و كلمات درستي با تو همراه شوند تا دلتنك روزهاي خوب نباشي و روز خوب‌ات باشد.

  البته بايد به "سرسطر" حق بدهيد كه دلتنگ باشد چه اتنظاري مي‌توان داشت وقتي كسي نيست، جواب سلامت را بدهد وقتي دوست اولين كسي باشد كه سرش كلاه مي‌رود، وقتي كساني كه صادقانه با آنها رفتار كرده و در كنارشان بودي و كمك‌شان كردي، شمشير برايت تيز مي‌كنند، وقتي بچه اولين قرباني اشتباه والدين‌اش باشد نبايد هم انتظار داشته باشيم خداوند گوسفند به قربانگاه بفرستد. بايد منتظر و دلتنگ مرگ باشيم دلتنگ روزي‌كه، بگويند "سرسطر" هم به فرشته‌ي مرگ رسيد. بگويند كه او هم مرد. چه خوب روزي است آن‌روز.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط داود خدایی |

صبا تبريزي‌فر متولد 1/5/72، عضو كانون شماره‌ يك تبريز بوده و در كلاس‌هاي كارگاه داستان نيز حضور فعال دارد. او امسال از برگزيدگان بخش شعر مسابقات دانش‌آموزي همدان شد.

خزان كهنه‌ي تنت به دست من بهار شد

و تاروپود روح تو به‌روي هم سوار شد

جوانه‌ي وجود تو به‌خاطرم شكوفه زد

زمين و آسمان من به‌پاي تو غبار شد

ولي چه‌شد كه ياد من براي تو غريب شد

بگو چه شد كه قلب تو به‌فكر اين فرار شد

و چند سال مي‌شود كه ياد من نكرده‌اي

شمار ‌بي‌وفائيت دوباره بي‌شمار شد

تو را به عهدمان قسم به كلبه‌‎ام سري بزن

فضاي كلبه‌ام پر از طنين انتظار شد

هنوز هم به هركجا تو را نگاه مي‌كنم

نگاه من به بودنت به‌ديدنت دچار شد

مرا ببين و يادكن به هر زمان و هركجا

به هر زمان و هر كجا كه بخت با تو يار شد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط داود خدایی |

«سيف‌‎الديني مهمان كارگاه داستان كانون»

ششم مردادماه امسال، آقاي سيف‌الديني مهمان اعضاء كلاس كارگاه داستان مركز مجتمع كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان تبريز بود. در اين مراسم بعد از مقدمه‌ي داود خدايي مربي ادبي كانون، آقاي سيف‌الديني در مورد وضعيت حال داستان‌نويسي ايران و آفت‌هاي آن صحبت كردند و مهمترين راه فرار از اين آفت‌ها و پيشرفت را در خواست خود فرد، مطالعه و نوشتن عنوان نمودند.

بعد از سخنان عليرضا سيف‌الديني، سه تن از اعضاي كارگاه (فاطمه منوچهري، سعيد محمديان و رعنا مددي) داستان‌هايشان را خواندند که در ادامه توسط ديگر اعضاء و مهمان مراسم، مورد نقد و بررسي قرار گرفت.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 توسط داود خدایی |

«يك‌قدم مانده به مرگ»

داود خدايي

چند هفته پيش، كلاسي (طرح ادبي) با بچه‌هاي مقطع ابتدايي داشتم كه، در باز شد و دختر كوچولوي خوشگلي وارد اتاق شد.

گفت: «من‌ده اوتوروم؟»

يعني اينكه من هم بنشينم؟ منتظر جواب نشد و رفت نشست كناردست يكي از دخترها. خواهرش بود. بعد از من كاغذ خواست تا بنويسد.

گفتم: مگه مي‌توني بنويسي؟

- نه

- پس كاغذ رو براي چي مي‌خواهي؟

- مي‌خوام بنويسم.

خوب مي‌خواهد بنويسد. جواب، كاملاً منطقي بود. بهش دادم و او شروع كرد به نوشتن- به‌قول خودش- آخرهاي كلاس بود كه كاغذ را آورد و گرفت طرفم.

- اين مال شماست. براي شما نوشتم.

- مي‌ديش به من؟

- آره هديه مي‌دم.

و چه خوب، هديه‌اي و چه خوب، نوشته‌اي. اي كاش ما هم بلد بوديم مثل آنها بنويسيم. مثل آنها ساده باشيم و مثل آنها با راحت‌ترين روش به كسي كه دوستش داريم هديه بدهيم.

شايد اين هديه‌هاي ارزشمند، دليل علاقه‌‌ي مربيان، به كانون و تمام موسساتي از اين دست است كه با بچه‌ها كار مي‌كنند و همگي بعد از بازنشستگي كوله‌باري از بهترين هديه‌ها را، به‌خانه مي‌برند تا هم‌دم تنهايي‌هايشان باشد در، يك‌قدم مانده به مرگ.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388 توسط داود خدایی |

«زمزمه‌ي تنهايي»

                                                          زري عابديني

چه‌قدر دور شد از من بهار آدم‌ها!

شکست شاخه و برگم کنار آدم‌ها

گذشت خوشه‌ي گندم، گذشت فصل درو

به‌سر رسید زمین در حصار آدم‌ها

وزید بوسه‌ي باران به تک‌تک مردم

ولی شکفت یکی از هزار آدم‌ها

شراب کهنه خون خورده‌اند از سر هم

نکاست آتش آن، از خمار آدم‌ها

قرار بود بخندیم با خدا تا صبح

ولی گریست خدا بر مزار آدم‌ها

رسیده‌ام به بهار جوانه‌ي گندم

چه‌قدر دور شدم از بهار آدم‌ها

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط داود خدایی |

سعيد محمديان متولد 22/8/1371، دانش‌آموز پايه‌ي دوم دبيرستان در رشته نرم‌افزار كامپيوتر است. نگاه سعيد به نوشتنن، متفاوت و بديع است. به محتوا بسيار توجه داشته و اساس داستان‌هاي خود را بر، تنش و اتفاق‌هاي دروني استوار مي‌نمايد و حد‌الامكان از روش‌هاي جديد براي بيان اهداف خود سود مي‌جويد كه البته اين نوشتن‌ها گاهاً تجربه‌هايي تكراري هستند كه همه‌ي ما اين دوران را درك نموده‌ايم و بايد به او هم فرصت تجربه و تكرار را بدهيم تا لحن، نثر و موضوع آثار خود را كشف نمايد.

سعيد تا به‌حال دو بار در مسابقات داستان‌نويسي دانش‌آموزي كل كشور، مقام اول را در پايه‌هاي سوم راهنمايي و اول دبيرستان كسب كرده و امسال نيز، مقام اول استاني را در اين مسابقات به‌دست آورده و به مرحله‌ي كشوري راه‌يافته است. او در سال 1387 از طرف آموزش و پرورش به‌عنوان نخبه‌ي فرهنگي معرفي شد. سعيد محمديان در مسابقات داستان‌نويسي "آفرينش" نيز از افراد برگزيده‌ي كشوري، بودند.

در حال حاضر سعيد عضو كلاس‌هاي كارگاه داستان كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان است و اميدواريم با كمك و پيشنهادهاي شما، در آينده داستان‌هاي خوب ديگري از او ببينيم و بخوانيم.

 داود خدایی

«حتی اگر وسط خیابان برقصم»

سعيد محمديان

وسط هال دراز می‌کشم و به پنجره نگاه می‌کنم. از این پایین فقط پشت‌بام ساختمان‌ها را می‌شود دید. صدای مهین از توی آشپزخانه می‌آید. دارد ظرف می‌شوید. سینا دفتر‌ش را روی میز گذاشته و به من خیره شده است.

می‌گویم: «زن سوزن دارد» و سینا را می‌بینم که روی دفتر‌ش خم می‌شود و مداد را محکم روی کاغذ می‌کشد. مهین از آشپزخانه داد می‌زند «امروز صبح زنگ زد. گفتم که خانه نیستی. اگه وقت کردی بهش سر بزن. دیروز هم زنگ زده بود و سراغ تورو از من مي‌گرفت.» مادرم را می‌گوید. یادم می‌آید آخرین بار هفته‌ی پیش، به دیدنش رفته بودم.

می‌گویم: «آن زن خیاط است.» 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388 توسط داود خدایی |

«غزل من تو را دوست دارم»

                                                                               داود خدايي

كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان از امسال (به‌طور رسمي) پروژه‌اي را با عنوان "طرح كانون و مدرسه"، با همكاري آموزش و پرورش آغار كرده است كه در آن، پايه‌هاي دوم تا پنجم مقطع ابتدايي هر ماه، يك‌بار به يكي از مراكز كانون مراجعه كرده، واحدهاي درسي خود را بر اساس جزوات تهيه شده، با كمك مربيان كانون، مرور مي‌كنند.

 خاطره‌اي كه در ادامه مي‌آيد مربوط به كلاس‌هاي "خلاقيت ادبي" اين طرح، در مركز شماره 3 كانون تبريز مي‌باشد.

************************

وارد كلاس كه شدم ديدم كلاهي روي زمين افتاده است. آن‌را برداشتم. از بچه‌ها پرسيدم كه، كلاه مال كدام‌شان است. پسر شيطوني با خنده گفت: «منيم‌دي آ...» - مال منه آقا-. البته فقط حرف اول آقا را بيان كرد. معلم آن كلاس كه خانم ميان‌سالي بود كنارم آمد و گفت كه از دستش ناراحت نشوم. گفت: «رفتارهايش عادي نيست.» خانم معلم علت اين رفتارها را در متاركه‌ي والدينش مي‌دانست. پدر و مادر اين پسر شيطون بانمك بعد از طلاق، هركدام دوباره ازدواج كرده و دنبال زندگي خودشان رفته‌اند.

طرحي كه آن‌روز مي‌خواستم كار كنم در مورد نامه‌اي بود كه بايد بچه‌ها به كسي كه زياد دوست‌اش دارند مي‌نوشتند. بعد از توضيحات من دانش‌آموزان شروع كردند به نوشتن. چند دقيقه‌اي گذشته بود كه متوجه شدم همان پسر به‌جايي خيره شده و چيزي نمي‌نويسد. بهش نزديك شدم و از او علت ننوشتن نامه را پرسيم. بغل دستي‌اش زود پريد وسط حرف منو گفت: «آخه آقا خجالت مي‌كشه. اون مي‌خواهد به دختر خاله‌اش نامه بنويسد.» پرسيدم چرا مي‌خواهي به اون نامه بنويسي؟ در جواب گفت كه، در دنيا كس ديگري را غير از او دوست ندارد.

گفتم: خوب چرا شروع نمي‌كني؟

گفت: مي‌ترسم شما ناراحت بشيد.

- نه! چرا بايد ناراحت بشم؟ اگه واقعاً دوستش داري براش نامه بنويس. نامه نوشتن، كار بدي نيست كه من ناراحت بشم.

تبسمي كرد و شروع كرد به نوشتن نامه‌اش.

 تصويري كه در ادامه مي‌آيد نامه‌ي همان دانش‌آموز است كه، در دنيا غيراز دختر‌خاله‌اش كس ديگري را دوست ندارد!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 توسط داود خدایی |

«ماه بلند»

                                                                             فاطمه منوچهري

عضو كلاس‌هاي كارگاه كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان

          نطفه‌ی پاک تو در بطن سپید ابرها تشکیل شد

             پاکی هفت آسمان با تابش معصومیت، تکمیل شد

 ابرها آبستن باران احساس لطیف و نرم تو

          رود بی‌جریان و خشک زندگی با بارش تو نیل شد

         مهر اخراج از بهشت آدم و حوّا سپس باطل شد و

        عاقبت قابیل هم از کرده‌ی خود نادم و هابیل شد

     زندگی از خاک بی‌مقدار تا عرش خدا بالا خزید

      با دم عیسی‌ات از غنچه‌های رازقی تجلیل شد

        عشق، پنهانی و بی‌رخصت درون دفتر حافظ دوید

             صد غزل از جنس آب و روشنی بر قلب وی تنزیل شد

         بيستون بر تيشه‌ي باغيرت فرهاد كرنش كرد و بعد

      از خجالت سر فرود آورد و بر آب روان، تبديل شد

      جارچي‌ها هم نويد از روز ميلاد تو دادند و سپس

         كار خنديدن به‌روي شعرهاي شاعران تعطيل شد!!

    منزوي با مطلعي از نام تو شعر طربناكي سرود

            دستيابي هم برآن «ماه بلندش» عاقبت تسهيل شد!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 توسط داود خدایی |

«آقاي نويسنده هم، ره به "تركستان" دارد.»

(چاپ‌شده در، شماره‌ي ۲۵۳ هفته‌نامه‌ي حيدر‌بابا)

داود خدايي

 با نام و لطف او، سال نوي ديگري آغاز شد.

 شايد بگوييد حالا؟ آن‌هم بعد از بيست‌و‌پنج روز. حق داريد ولي چه كنيم؟ تا نصفه‌ي فروردين ماه همه‌كس و همه‌جا تعطيل بود. ما هم فرصت را مغتنم شمرده و تمرين و ممارست مي‌كرديم تا حداقل، هزارچهره شويم. بعد از آن‌هم، كسالت بعد دوهفته خوردن و خوابيدن. حالا هم كه ملالي نيست جز دوري شما. در هر صورت، آرزوي نو شدن و اميد به "حوّل حالنا" كه مربوط به زمان مشخصي نيست. پس سال نو بر شما عزيزان، مبارك و نقطه.

 نقطه. سرسطر و شروعي دوباره در سال 1388 خورشيدي.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط داود خدایی |

«تاريكي»

«چاپ شده در شماره‌ي 82 نشريه‌ي گلستانه»

داود خدايي

ديروقت بود كه به خانه‌ي وارطان آواك رسيد. از ديروز كارهايي در سينما مانده بود كه بايد انجام مي‌شد. بعد از سئانس آخر كارگرها رفتند و ر.م. در شيشه‌اي سينما را از داخل قفل كرد تا به حساب‌ها برسد. بعد به اتاق آپارات رفت و وارطان آواك را ديد كه خم شده است و با تي،‌ خرده شيشه‌هاي زير ميز را بيرون مي‌كشد.

يك ساعت طول كشيد تا فايل نامه‌هاي اداري را مرتب كند و آپارات شكسته را گوشه‌ي اتاق رياست بگذارند و كمي به ده و نيم شب مانده، از سينما بيرون بيايند.

وقتي دختر در را باز كرد، ر.م. كاملاً دلواپسي او را احساس كرد. حتماً مي‌ترسيد، دوباره اتفاقي افتاده باشد. آواك ر.م. را به دختر جوان معرفي كرد. باهم دست دادند.

پيش از اين نيز يك بار تصوير دختر را ديده بود. همان روزي كه مهاجمان داخل سينما ريختند و شروع كردند به واژگون كردن تابلوهاي تبليغاتي توي راهرو. چند نفرشان به طرف آپارات‌خانه دويدند. ر.م. تا خودش را به آنجا برساند با صندلي چوبي به جان آپارات افتادند و با مشت، وارطان آواك را زمين زدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 توسط داود خدایی |

سال 1387 هم گذشت و ما همچنان در غفلت هستيم....  ببخشيد. قرار بود حرف‌هاي نااميد‌كننده نزنم. همين‌جوري به زبانم آمد. پس، اميدوارم در سال جديد در كنار يكديگر، زندگي خوبي داشته باشيم. خيلي دلم مي‌خواست از تمام كساني كه به «سرسطر» آمده بودند، به نحوي قدرداني كنم چرا كه نظرات همه‌ي شما، من و هم، كساني كه از آنها مطلبي در اين صفحه آورده شده را، راهنمايي و كمك كرد تا سعي كنيم بهتر بنويسيم، ولي خوب مگر مي‌شود بر لطف شما مقياس و مقابلي تعيين كرد. بنابراين بر آن شدم از زيبايي‌هاي طبيعت كه در سفرهاي مختلف آنها را ضبط كرده بودم به زيبانهاداني چون شما تقديم كنم. اميدوارم اين تحفه‌ي ناچيز را از من قبول كرده و تمام عيب و نقصان‌هاي بنده را، به بزرگواري خودتان ببخشيد.

داود خدايي

امام‌زاده‌اي در شهر سيس- شهرستان شبستر- استان آذربايجان‌شرقي

برای مشاهده‌ي تصاوير بعدي، روي « ادامه مطلب» كليك كنيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388 توسط داود خدایی |

الصاق مولف

 (چاپ‌شده در، شماره‌ي 248 هفته‌نامه‌ي حيدر‌بابا)

داود خدايي

مرگ مولف از جمله مباحثي است كه اين اواخر در محافل مختلف به بحثي جدي و لازم، بدل شده است. اين قضيه منتج از دو متد است. اول اينكه مولف، مخاطب خود را ساده انگاشته و اجازه‌ي فكر كردن را به او نمي‌دهد كه به آن حضور مولف در اثر نيز گويند. مولف در اين حالت، به راحتي وارد معركه شده و در مورد اتفاقات و اشخاص نظر داده و سلايق خود را در كار دخالت مي‌دهد و رابطه‌اي منطقي، كه منجر به اين حوادث مي‌گردد در ذات اثر ديده نمي‌شود. به همين خاطر، اين روش مورد پسند مخاطب قرار نگرفت چون نويسنده، لذت فكر كردن را از مخاطب سلب كرده بود.

در قسم دوم، مولف به‌عنوان تفسير كننده، حتماً بايد در كنار اثر باشد تا معني كلمات و جملاتي را كه نوشته، براي مخاطبانش بگويد. چرا كه غير از خود او، كس ديگري قادر به رمزگشايي اين علايم نخواهد بود و اين كار نه ناخوداگاه، بلكه به عمد صورت مي‌گيرد. اين اخلاق نوشتاري با اصل روراستي هنرمند، منافات داشته و در واقع نوعي فريب و گمراه‌كردن مخاطب است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387 توسط داود خدایی |

این مصاحبه در حاشیه‌ي دوازدهمین جشنواره‌ي سراسری نمایش عروسکی تبريز (26 لغايت 29 آبان ماه 1387)، براي چاپ در بولتن جشنواره با نام آدم‌ها و عروسك‌ها تهيه شده بود و شكل خبري و كوتاه بودن سوال و جواب‌ها نيز، ناشي از همين حال و هواي جشنواره‌اي و بولتن روزانه‌ي آن است.

عادل بزدوده را با عروسك «زي‌زي‌گولو» مي‌شناسيم. از ديگر آثاري كه دستان هنرمند او اخيراً خلق کرده، مجسمه‌هاي سريال حضرت يوسف است كه هر جمعه از شبكه‌ي اول سيما پخش مي‌شود.

لازم به ذکر است كه عادل بزدوده یکی از سه داور بخش نمايش عروسكي این جشنواره بودند و علاوه بر آن به عنوان كارشناس، در نشست‌هاي تخصصي و كارگاه نمايشنامه‌خواني هم حضور داشتند.

داود خدايي

- چرا عروسك و عروسك‌سازي؟

(كمي فكر مي‌كند.) اين سئوال را داريد از كسي مي‌پرسيد كه بيش از سي و هفت سال از زندگي‌اش را با  اين دو واژه در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و جاهاي ديگر سپري كرده است.

من به لحاظ روانشناختي خيلي علاقه داشتم كه يك همبازي داشته باشم. جالب است بدانيد اتفاقاً جايي هم كه زندگي مي‌كردم همبازي‌هاي زيادي داشتم ولي خوب، آنها مورد علاقه‌ام نبودند و در نهايت رسيدم به عروسك، كه خيلي فراتر از آدم‌هاي معمولي است. اما چطور به عروسك رسيدم؟ اتفاقي عضو كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان شدم، براي استفاده از كتابخانه. بعد توي كانون بزرگ‌تر شديم و رسيديم به سال 1351 كه مركز توليد تئاتر عروسكي تشكيل شد و من با هفت هشت نفر از بچه‌هاي كتابخانه عضو اين گروه شديم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 توسط داود خدایی |

تافته‌ي جدا بافته

 (چاپ‌شده در، شماره‌ي 24۲ هفته‌نامه‌ي حيدر‌بابا)

داود خدايي

تابستان امسال، كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان تبريز ميزبان نويسنده‌ي قصه‌هاي مجيد بود. وقتي ايشان را ديدم جواب سوالي را كه از مدت‌ها پيش در ذهن‌ام بود، پيدا كردم (راز موفقيت داستان‌هاي مرادي كرماني). اتفاقاً در نشستي هم كه برگزار شد استنباط‌ام را در اين مورد گفتم: «همه‌ي ما سعي مي‌كنيم آثاري را به‌وجود آوريم، به‌وسيله‌ي آن خودمان را ثبت كنيم و ماندگار شويم. ولي در مورد مرادي كرماني اين داستان و رمان‌هاي اوست كه به‌واسطه‌ي شخصيت والايش ماندگار شده‌اند.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 توسط داود خدایی |

اميد حضرتی متولد 5/5/69 است. علاقه‌ي فراواني به داستان و فيلم دارد و بيشتر دنبال درونمايه‌ي قوي در داستان است كه بايد بيشتر از اين سعي كند تا بتواند معاني ذهني‌اش را در قالب داستان به مخاطب هم منتقل كند چرا كه اغلب معاني، فعلاً در درون ذهن اوست و تبديل به كلمات نشده است.

 

«یخچال جن‌زده»

امید حضرتی

روح ربی پس از مرگ‌اش توسط فرشته‌ها به جای نامعلومي ‌برده شد تا آنجا به حساب و کتاب‌اش رسیدگی شود و از آنجا یک‌راست به جایي فرستاده شود که لایق‌اش هست از آنجا که، رسیدگی به کارهایش به درازا کشید دل‌اش شور افتاد که نکند اینوری باشد و بیفتد داخل گودال جهنم به همین خاطر هر آنچه را که در طول زندگی‌اش انجام داده بود مرور کرد. تا بداند که مردود می شود یا قبول. چیز خاصی به نظرش نرسید. او که در تمام دوران زندگی‌اش به عرف و شرع، عمل کرده بود تا حداقل آسوده باشد. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 توسط داود خدایی |

 

(چاپ‌شده در، شماره‌ي 2۳۹ هفته‌نامه‌ي حيدر‌بابا)

داود خدايي

وقتي داستاني نوشته مي‌شود دنبال كسي مي‌گردي تا برايش بخواني. نه اينكه بخواهي اظهار فضل كني يا در پي اثبات برخي موارد باشي. فقط در پي آني، تا سيستمي را كه در متن بوجود آورده‌اي، اشخاص ديگري نيز، درك كنند و طبيعتاً بهترين جايي كه به نظرت مي‌رسد، جلسات داستان‌نويسي يا اگر درست بخواهيم بگوييم جلسات داستان‌خواني است.

وارد آن جلسات كه مي‌شوي چند نفري را مي‌بيني كه دور ميزي نشسته‌اند و احساس مي‌كني، همگي تشنه‌ي شنيدن يا خواندن مطلبي هستند. شروع مي‌كني به خواندن داستانت. دو سه جمله كه مي‌خواني هميشه چند نفري هستند كه جلسه را ترك مي‌كنند و توي راهرو يا كنار در خروجي در مورد در مورد تك جمله‌هايي كه شنيده‌اند بحث مي‌كنند و اگر چشم مسئولين جلسات را دور ببينند زود سيگاري مي‌گيرانند تا راحت‌تر به صحبت‌هايشان ادامه دهند. اواسط كار مي‌تواني نجواهاي در گوشي را بشنوي يا اينكه صداي خش‌خش جستجوي كسي را كه از داخل كيفش دنبال آينه مي‌گردد و يا اينكه با تلفن همراه‌ ور مي‌رود و هر از چند گاهي برايش پيامي مي‌آيد و او مي‌خواند و به فردي در  آنطرف جلسه نگاهي مي‌كند. اينجاست كه لحن خوانش داستانت را گم مي‌كني و فقط در پي آن هستي تا هرچه زودتر داستانت را به پايان برساني و آنوقت است كه افراد كنار در، وارد جلسه مي‌شوند و حرف‌هاي هميشگي شروع مي‌شود.  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط داود خدایی |

نمايش‌نامه‌ي "آنم آرزوست" كاري از مهدي صالحي، در دوازدهمين جشنواره‌ي نمايش عروسكي مراكز كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان كه در تبريز برگزار شد بين سه نفر اول قرار گرفت. 

 ... آنم آرزوست

مهدي صالحي اقدم

 پرده‌ي 1

صحنه: فضايي تاريك و سياه و وهم‌آلود. روي ديواره‌هاي اطراف تكه سنگ‌هايي به چشم مي‌خورد. به نظر مي‌رسد كه اين فضا، مكاني تنگ و تاريك، جايي مثل ته چاه است.

در انتهاي گوشه‌ي سمت راست صحنه، پرده‌ي سايه‌بازي قرار دارد. نور پرده روشن مي‌شود. سايه‌ي چاهي روي پرده است و سايه‌ي يك ديو. او به سمت دهانه‌ي چاه نزديك مي‌شود. خم شده و شروع مي‌كند به صدا زدن و داد و بيداد كردن. در اين لحظه بيشتر خم مي‌شود و وارد چاه مي‌شود. نور صحنه روشن مي‌شود . يك عروسك بامزه‌ي ديو از بالاي صحنه روي سن مي‌افتد و شروع مي‌كند به ناله. بعد ترانه‌ي زير را با صدايي بد و با لحني ناشيانه مي‌خواند. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 توسط داود خدایی |

همزاد منثور

(چاپ‌شده در، شماره‌ي 2۳8 هفته‌نامه‌ي حيدر‌بابا)

داود خدایی

با نوشتن هر داستان شخصيت‌هاي تازه‌اي خلق مي‌شوند. ابتدا شكل كلي‌، بعد صورت و سيما و در نهايت سيرت. شخصيت‌هايي كه گاهي شبيه افراد دروربرمان هستند و به‌عينه نمونه‌هاي زيادي از آنها را مي‌توان پيدا كرد و بعضي، فقط خودشانند و نمونه‌‌ي خارجي ندارند. وقتي چنين شخصيت‌هايي بوجود مي‌آيند احساس مي‌كني كه خيلي دوست‌شان داري و بعد لبخندي كه گوشه‌ي لبت و كنج دلت نقش مي‌بندد. بدون اغراق مي‌توان گفت از اينكه چنين فردي را به‌وجود آورده‌اي به‌خود مي‌بالي. فردي كه با كلمات به‌وجود آمده و گاهاً اصالت‌شان بيشتر از انسان‌هايي هست كه كره‌ي خاكي نفس مي‌كشند و قدم مي‌زنند. اين نوعي از شخصيت‌پردازي در متن است ولي در ذهن نويسنده، شخصيتي حقيقي است كه فقط او مشاهده مي‌كند و در تمام زواياي زندگي‌اش حضور دارد و نويسنده به عنايت به آن دست به خلق كاراكترهاي ديگر داستاني مي‌زند. كاراكترهايي كه آرام‌آرام المان‌هاي ديگري به آن اضافه شده و در واقع، اين‌جا خود شخصيت و تنها با دخالت نويسنده در ذات وجودي‌اش به داستان تبديل مي‌گردد.

حتماً بارها اتفاق افتاده كه جايي، كسي را ببيني و ناخودآگاه احساس كني كه رفتار و اخلاق‌اش تو را مجبور مي‌كند تا داستاني برايش بنويسي. مردي كه كنار خيابان آواز مي‌خواند. زني كه در كوچه‌هاي قديمي ول مي‌گردد. پسري كه توي كافه نشسته و پيرمردي كه آن‌قدر شبيه پدرت هست كه دلت برايش مي‌سوزد و در نهايت كسي كه يك‌بار مي‌بيني و در متن‌هايت باقي ميماند و همين‌طور در زندگي‌ات. مرد كنار خيابان يا زن توي كوچه و پيرمردي كه دلت برايش مي‌سوزد شايد تنها بتوانند در طول يك داستان دوام بياورند اما شخصيت مجهولي كه هميشه با توست آن‌قدر پتانسيل دارد كه ردش در تمام متن‌هايت به چشم بخورد. كسي كه تمام شخصيت‌هاي داستانت را تحت تاثير قرار مي‌دهد و همچنين خودت را و اين شخصيت از داستان‌هايت بيرون مي‌آيد و براي هميشه با تو خواهد ماند و داستاني حقيقي و كاملاً رئال نوشته مي‌شود.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 توسط داود خدایی |

 سلام

از این به بعد هر هفته مطالبی را تحت عنوان "سرسطر" خواهیم نوشت كه در آن اتفاقات ادبی و هنری شهرمان منعکس خواهد شد. این ستون بعد از چاپ در هفته‌نامه‌ی"حیدربابا"در وبلاگ نیز آورده خواهد شد، امید که قابل استفاده باشد و شما نيز، با ارسال خبرهاي ادبي- هنري و نظرات خوب‌تان ما را در اين راه، یاری نمایید.

 سرسطر

(چاپ‌شده در، شماره‌ي 2۳۷ هفته‌نامه‌ي حيدر‌بابا)

داود خدایی

نقطه. سرسطر و شروعي دوباره.

با آغاز سال هشتاد هجري شمسي تني چند از بچه‌هاي داستان‌‌نويس تبريزي كه هر جمعه عصر در  آپارتماني در شهرك امام جمع مي‌شدند، تصميم گرفتند،نوشته‌هاي خود را در نشريه‌اي منتشر كنند. بعد از بحث‌هاي فراوان به‌ احترام داستان‌نويسان اين جمع كه هفت نفر بودند نام گروه شد، گروه هفت. اين هفت نفر عبارت بودند از هاشم محمود، جواد نادري اسكنداني، اكبر شريعت، وحيد مشيدي، جلال شمع‌سوزان، مهدي صالحي و من.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط داود خدایی |

در حاشیه‌ي دوازدهمین جشنواره‌ي سراسری نمایش عروسکی (تبریز)، گفتگوي كوتاهي داشتيم با داود كيانيان، براي چاپ در بولتن جشنواره. لازم به ذکر است كه ايشان، يكي از سه داور بخش نمايش جشنواره بودند.

اولين باري كه تبريز بوديد؟

جشنواره 17 شهريور اوايل دهه هفتاد براي داوري آمده بودم تبريز.

 وقتي به تبريز فكر مي‌كند اولين چيزي كه يادتان مي‌آيد چيست؟

 ائل گلي.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 توسط داود خدایی |

اين خبر چند لحظه پيش از مخبري كاملاً مجهول‌الهويه به دفتر وبلاگ، مخابره شد و به حدي داغه كه هنوز سايت خود جشنواره هم، ازش خبر نداره و اون اينكه:

نمايش «آنم آرزوست» كاري از مركز شماره 3 تبريز هم، به بخش مسابقه‌ي كشوري جشنواره‌ي نمايش عروسكي، راه پيدا كرد.

در پي اعتراض مسئولين كانون استان به نحوه‌ي داوري آثار در مسابقات منطقه‌اي و ارائه‌ي نمايش به معاونت فرهنگي، با شركت اين نمايش در بخش مسابقه موافقت شد و استان آذربايجان شرقي مي‌تواند با دو اثر در اين جشنواره شركت كند.

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387 توسط داود خدایی |

فاطمه منوچهري متولد 9/6/70 تبريز است و در مقطع پیش‌دانشگاهی، رشته تجربي مشغول به تحصيل مي‌باشد. در حال حاضر عضو مركز شماره 3 كانون، بوده و در كلاس‌هاي كارگاه داستان مركز مجتمع نيز، حضور فعال دارد. فاطمه علاوه بر نوشتن، تئاتر هم كار مي‌كند. او دوست دارد روش‌ها و فضاهاي جديد را تجربه كرده و آثارش را از تكراري بودن در بياورد و در اين ميان، داستان و شعرهاي خوبي خلق مي‌كند.

منوچهري تابستان امسال در دومين جشنواره‌ي داستان كوتاه «حرف‌هاي تابستان» مقام دوم را كسب نمود.

در ادامه، دو اثر (داستان و شعر) از فاطمه منوچهري آورده مي‌شود كه مطمئناً او و دوستان وي، نظرات و انتقادات شما هنرمندان عزيز را خوانده و آن موارد را در كارهاي بعديشان، لحاظ خواهند نمود. 

شعر

      «حادثه‌ي سرخ»

درون نبضم مي‌جوشد و مي‌خروشد

همان حادثه‌ي سرخي‌كه

از مرز لب‌هاي تو گذشت

و در شهر چشم‌هاي من جان گرفت

حادثه‌ايكه لابه‌لاي سطرهاي كج و معوج زندگي‌ام ورق مي‌خورد

و بر لاشه‌ي پوسيده‌ي اميد بي‌جانم

مي‌دمد

آرام ... آرام

و آن هنگامكه كودك شرور خواب

درون گاهواره‌هاي دو چشمم بي‌قراري مي‌كند،

موسيقي ملايم لالايي را برايم زمزمه مي‌كند

حادثه‌ايكه لبخند تو ناميده شد

و سرنوشت من!

***

داستان

«شیشه‌ی تار»

تازه تمرین را شروع کرده بود که ساغر سر زده وارد اتاق شد. کیوان همیشه از این عادت او بدش مي‌آمد. ایستاد و کمی نگاهش کرد بعد  مردمک چشمهایش را یک دور به اطراف چرخاند و تازه به حرف آمد که: خانوم گفته شیشه‌های پنجره اتاقتون کثیف شده! اومدم پاکشون کنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 توسط داود خدایی |

برنده شدن داستان حسن در بيست و ششمين جشنواره‌‌ي ادبي و پژوهشي دانش‌آموزان مدارس كشور و همچنين مسابقه‌ي پرسش مهر باعث شد تا آغاز بخش معرفي اعضاء، با ايشان باشد.

حسن سليمي باهر متولد 26/3/70 بوده و اكنون، دانش‌آموز دوره‌ي پيش‌دانشگاهي مي‌باشد. بيشتر از چند ماه نيست كه در كلاس‌ها شركت مي‌كند و در اين مدت كم، بسيار پيشرفت كرده است. هر داستاني را كه مي‌نويسد سعي مي‌كند راه تازه‌اي را براي نوشتن تجربه كند، راه‌هاي آزموده و ناآزموده را.

حال از شما دوستان و نويسندگان گرامي كه تجربيات گرانقدري در اين حيطه داريد، خواهش مي‌كنيم ايشان را با انتقادات سازنده‌تان در رسيدن به اين منظور كمك كنيد.

 «اتوبوس‌هايي كه چند ثانيه يك بار، به ايستگاه مي‌آمدند.»

حسن سليمي‌باهر

 عضوكلاس‌هاي كارگاه داستان كانون پرورش فكري كودكان ونوجوانان

 من، حسن، 10 ساله، شنبه، صبح، 7:15

من هميشه دوست داشتم كه با پدرم به مدرسه بروم. پدر كارمند بانك بود. يك روز كه پشت ترافيك سنگين شهر ايستاده بوديم، من به سمت راستم نگاه كردم. ايستگاه اتوبوس آن‌جا بود و بر روي يكي از صندلي‌هايش دختري هم‌سن و سالم نشسته بود. آن لحظه بي‌اعتنا به اين موضوع فقط نگاه كردم تا اين كه پدر به راه افتاد و من به چيزهاي ديگري فكر كردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 توسط داود خدایی |

سلام

دو سالي مي‌شود كه با تني چند از بچه‌هاي نوجوان تبريزي كلاس‌هاي كارگاه داستان را در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان داير نموده‌ايم و حال با عنايت خدا و كمك‌هاي بي‌دريغ مديريت كانون، كارشناسان ادبي، فرهنگي، روابط عمومي و مربيان ادبي، اين عزيزان به حدي از توانايي رسيده‌اند كه مي‌توان به آنها گفت: نويسندگان نسل جديد تبريز.

در آينده‌اي نزديك شما دوستان گرامي از اين عزيزان زياد خواهيد شنيد، و مطمئناً آينده‌ي ادبي شهرمان را اينان رقم خواهند زد. بچه‌هايي كه بسيار خوب و پاك هستند و انشاء‌الله پاك خواهند ماند.

در چند سال گذشته بعضي از چيز‌نويسان كوتاه‌فكر، بر اين عقيده بودند كه شهر تبريز جز خودشان، نويسنده‌اي را به خود نخواهد ديد و يا بهتر است بگويم آنها نمي‌گذاشتند ببيند، ولي همه‌ي آن تلاش‌ها بيهوده بود و شاهد اين قضيه، آثار بچه‌هاست كه به حتم، با كمك و ارشاد شما دوستان گرامي، كارهاي بهتر ديگري نيز خواهيم ديد.

از اين به بعد هر هفته، يكي از اعضاء فعال كلاس‌هاي كارگاه كانون را به همراه اثري معرفي خواهيم نمود. همچنين لازم به ذكر است كلاس ديگري با عنوان كلاس طرح ادبي وي‍‍‍ژه‌ي بچه‌هاي مقاطع ابتدايي و راهنمايي نيز، برگزار مي‌گردد كه مطالب جالب آن كلاس نيز در اين قسمت آورده خواهد شد.

منتظر انتقادات و پيشنهادات سازنده‌تان هستيم.

داود خدايي

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387 توسط داود خدایی |

نه به من مي‌ماني

نه مرا مي‌خواني

خط احساس من آرام آرام

مي‌رود سوي دگرگوني خويش

رنجم از فاصله نيست

رنجم از مور دو چشمي است كه زمزمه‌ي بي‌خبري

تيره مي‌گرداند

خانه‌ي كوچك احساس مرا

ترسم از فاصله نيست

بغضم از فاصله نيست

ترس و بغضم همگي

زاده‌ي مهر سكوتيست كه با كج دهني

مي‌كند درهم و ويران آخر

قصر انديشه‌ي زيباي مرا

به شگفتي منگر

رخ وحشتزده و زار مرا

و ببين... كه چه آرام آرام

بي صدا تر زسكوت

بي‌صداتر زتمام ناله‌هاي بي‌امان... مي‌شكنم

درون قاب رسوايي خويش!

 فاطمه منوچهري 

عضو كارگاه داستان كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387 توسط داود خدایی |

 دو دوتا مي‌شود پنج‌تا

                                                               زری عابدینی

 دو دو تا مي‌شود پنج تا

شايد هم سه تا

و شايد...

 **

 ببخشيد آقا!

رياضیاتم خوب نيست.

اصلاً هي يادم مي‌رود، منهاي كيستم

كه اينگونه بي‌قرارم.

به خانه‌ي شما كه آمدم

گيسوانم در باد بود

شايد هم

روسريم گلدار بود و

ابروانم پيوندي

و شايد

چادرم سياه و روبندم سپيد.

اصلاً شما كه هيچ چيز از خاطرتان نمي‌رود،بگوييد

آن روز من چه شكلي بودم؟

 ***

حاج ميرزا بزرگ راست مي‌گفت

شما خداي دوم من هستيد.

شما كه به شهر رفته‌ايد

و مي‌توانيد دو دو تا را در چرتكه بيندازيد

به من بگوييد

خداي اول من كيست؟

و من منهاي كيستم

كه اينگونه بي قرارم 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 توسط داود خدایی |

ـ مطمئنی آدرس را درست داده‌ای؟

از کنار تلفن فقط سرش را تکان داد. مي‌خواستم هر چه زودتر بیاید و تمام سوا‌ل‌هایی را که ردیف کرده بودم؛ بپرسم. باورش برایم مشکل بود. بعد از شش سال پیدایش مي‌شد و باز مي‌خواست با عجله برود. مثل آن روزها که ناخوانده آمد و با عجله رفت. برای مأموریتی رفته بودم که از آنجا به ملیح زنگ زدم.

گفت: خانمی زنگ زده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386 توسط داود خدایی |

   لبخند بزن قفس طلایی!

زری عابديني

لبخند بزن قفس طلايي!

                       ازذوق طلاي محبس خويش.

آسوده چو آن كلاغ فرتوت

                         از حنجره‌ات نوا بياويز.

خاموشي تو صداي مرگ است

لبخند بزن، بخوان قناري!

در قصر طلايي‌ات گمانم

                       جاي غم و ماتمي نداري.

غم باشد اگر ازآن زاغ است

آن خانه به‌دوش آسمان‌گرد

آن زاغ سياه كاسه‌گردان

سلطان هواي موسم سرد.

با اين همه اي قناري من!

بايد كه كلاغ‌ها نخوانند

بايد كه كلاغ‌ها بميرند

                      آخر تو چرا قفس طلايي!                                                                     

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 توسط داود خدایی |

«وقتي كه آدم‌ها مي‌شكنند»

                                                                     علی مددی راد

عضو کلاس های کارگاه داستان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

پسرك توي بغل مادرش مچاله شده بود، نمي‌دانم از زوزه‌ي باد بود يا سرمايش. مرد ديگر پلك نمي‌زد، عادت داشت وقتي فكر مي‌كند خيره شود. اولين پلك را كه زد، دستش را در جيب كتش فرو برد، كبريت را برداشت، زن انگار كه فكر مردش را خوانده باشد دست بچه را گرفت و از خانه بيرون آمد.

بادبه گمان اينكه تولد باشد، كبريت‌هاي مرد را فوت مي‌كرد. مجبورش كرد كه پشت به او بنشيند.

خانه كه آتش گرفت جلوتر آمدند تا جايي كه بچسبند به شعله‌ها. شعله‌ها بالا رفتند تا رسيدند به: «شكستني. با احتياط حمل شود.»                                                                         

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 توسط داود خدایی |

 ... و تو در من شروع شدي نه آن شروعي كه بخواهد تمام شود . اما بايد تمامت كنم. هر چند كه مي‌داني با تمام شدنت خالي خواهم شد. 

                                                                      رعنا مددی راد

عضو کلاسهای کارگاه داستان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 توسط داود خدایی |